گلدانهایمان یکی یکی خشک شدند. و من نگاهشان نکردم. معمولا دوست ندارم شاهد مردن کسی باشم. یا حتی فکر کنم اگر آن چیز نیست حتما مرده است. ولی فکر میکنم و دقیقا آن چیز مرده است.
فنچ ها هم آخرین دقایق عمرشان را در خانه تاریک ما میگذرانند. دستم نمیرود به گلها آب بدهم
گلها تاریک ترین نقطه وجودم را به من نشان میدهند و من نمیخواهم بترسم. قبلترها از بس دوست داشتمشان روزی چند بار باهاشان لاس میزدم تا یکوقت تنها نباشند. هر برگ زردی که میدیدم کلی برایش حرف میزدم که تو الان تمام تلاشتو کردی برگ عزیزم و حالا باید بری توی سطل آشغال. عین هیلدا شدم. یهو میپرد تورا بوس میکند و وقتی مست بوسیدنش شده ای یهو انگشت نازک و تیزش را گوشهی چشمت میکشاند. بعد که میرود دیگر جای هیچ کدام از چنگهایش نمیسوزد. یک جایی بین دو تا قفسه سینه ام میسوزد و میخواهم از ندیدنش فریاد بکشم. گریه کنم.
گلها ضعیف ترین و بی دفاع ترین موجودات زندگی ما بودند. یکبار دق دلی ام را سر کاج مطبقم خالی کردم. همهی خشمم را فرو ریختم سر آن بدبخت. و بعد از پر پر کردن ساقه های پر از خارش نشستم پایینش و حسابی گریه کردم. و بعد دادمش به مامان.
گفتم
برچسب:
نویسنده: النا قاسمی
تاريخ: دوشنبه
2 اسفند
1395 ساعت: 20:13